ص 3 مهرماه 90   

-

لینک
سه‌شنبه ۳ آبان ،۱۳٩٠ - sahm

   بست قورباغه ای   

لازم شد که حاج آقا دستشویی و توالت فرنگی خانه اشان را  عوض کند.  چون بقول قدیمی ها پیه یا بعبارتی صابون همه لوله کش های محل به تنش خورده  و توبه کار شده بود، بناچار برای نصب  متوسل شد به آگهی های الصاقی بدر حیاط تازه رنگ شده. تلفن زد. خانمی با لحنی حاکی از دلسیری شدید، گوشی را برداشت و گفت: گوشی.  سپس تلفن برای ده دقیقه مشغول پخش آهنگ دلللی د لللی لی شد و بعد صدای دیگری که معلوم بود لقمه ای در دهان دارد گفت:

علو. چکار داری.

حاجی عاجزانه و ملتمسانه موضوع نصب دستشویی و توالت فرنگی را مطرح کرد. با احتیاط فراوان قیمت گرفت. بهرحال قرار شد شخصی  ساعت سه بعد ازظهر روز بعد  بمنزل حاجی مراجعه کند. حاجی هرچه بعلقش میرسید نشانی داد، مثلاً نرسیده به حمام زنانه، کو چه اول نه، کو چه دوم نه، کوچه سوم. در سبز اول نه، در زرد دو م نه، و غیره. ساعت یک بعد از ظهر فردا شد.یکی تلفن زد:

علو؟ منزیل فیلانی؟

بله. شما؟

لولیه کیش.

سلام. 

میخواستم بیگم شما منزیل هسی؟

می بینی که هستم.

پس ما بیاییم؟

بله

ساعت یک و نیم شد. دو باره تلفن زنگ زد و همان صدا گفت:

علو؟

بله؟

منم. لولیه کیش.

خب؟

میگم اگر ما زودتر بیاییم ایشکال داره؟

مثلاٌ کی؟

دو

نه . اشکال نداره

ساعت دو  و نیم بود که  زنگ تلفن برای بار سوم بصدا درآمد.

بله؟

فیلانی. آدریس شما کجاست.

آقا دیروز که منشی مؤسسه بزرگ خدمات فلان و بهمان آدرس و شماره تلفن و همچی را گرفت. حالا بگو ببینم کجا هستی تا آدرس بدم.

حاجی دو باره نشانی کامل با استفاده از تمام عوارص ارضی و سماواتی داد و بامید زنگ در نشست. بالاخر لوله کش از راه رسید و پرسید:

چیکار داشتی؟

نصب دستشوی و توالت فرنگی

وساعیلش خریدی؟

بله. توی حیاطه. راسی آقا خونه را تازه رنگ زدند. ترا خدا مواظب باش. وسایلو بااحتیاط ببر بالا. همه را اول بچنین توی هال.  خوب یکی یکی بازدید کن. ببین کم و کسری نداره. اگر داشت بگو تا برم یکجا تهیه کنم چون خیابونش یک طرفه و چاره ندارم جز پیاده رفتن.

باشه.

وسایل را آورد. یکی یکی کارتن یا پلاستیک بسته بندی را باز کرد. بعد گفت:

پایه دستشوی نخریدی؟

خوب نگاه کن. مگه میشه دستشویی بی پایه بفروشن.

نیگاه کردم.

ا. پس این باین گندگی چیه؟

حاج آقا، مداد نداری؟

در این هنگام  حاجی بفهم نفهم متوجه شد که گیری در کار هست.بهمین جهت گفت:

مداد برای چی میخواهی؟

روی کاشی علامت بزنم!

حاجی رفت طبقه پایین  ویک مداد سالم پیدا کرد و لی قبل از دادن آن بلوله کش، آنرا روی کاشی کشید دید اصلاً ردی باقی نمی گذارد. بهر حال برگشت طبقه بالا و مداد را د اد دست لوله کش و گفت:

وسایل کم و کسری نداشت؟

در توالت فرنگی کو؟

اینه ها. جلوی چشمته. در این هنگام  حاجی احساس کرد که راستی راستی اشکالی در کار هست ولی بروی خود نیاورد. حال لوله کش  گفت:

چیرا. کسری داره. یه بست قورباغه ای. یه چسب آکواریم.

خوب نگاه کن. من باید پیاده برم.  حالا که دارم میرم هرچی لازم داری یک جا بخرم.

بغیر اینا چیزی لازم ندارم.

حاجی پیاده به ابزار فروشی  محل رفت گفت:

یه بست قورباغه‌ای، یه چسب آکواریم.

چند تا؟

نگفته چند تا. معمولاً برای یک دستشویی چندتا لازم داره؟

معمولاً دوتا می برن

پس دوتا بدین. بعد گفت:

چسب آکواریم.

کوچک، متوسط یا بزرگ؟

بمن نگفته. اما نشون بدین بلکه خودم بتونم تصمیم بگیرم.

حاجی متوسطش را انتخاب کرد و پیاده برگشت. هوای  سه بعد از ظهر تیر ماه  هم کباب میکرد. وقتی بخانه رسید و وسایل را بدست لوله کش داد، لوله کش گفت:

این چیه خریدی. مگر نگفتم بست قورباغه ای . برو پسش بده.

مگه این قورباغه ای نیست. خودت گفتی قورباغه ای. فروشنده هم اینو دست من داد.

نه. این نمیشه.

خب باشه. شکلش چه جوریه بمن حالی کن تا به ابزار فروش بگم.

حاجی کاغذ آورد و به  لوله کش گفت:

بگو ببینم چه شکلیه تا من عکسشو بکشم بلکه میخ فروشه بتونه بفهمه من چی میخوام. ولی نتوانست چیری بگوید. حاجی باخود گفت: شاید میخ فروش بدونه این چی میخواد. پس  دو باره پیاده براه افتاد. در ابزار فروشی گفت:

آقا، این لوله کش ما برای نصب دستشوی بجای این بست قورباغه ای یه وسیله دیگه‌ای میخواد. حال فروشنده به کارگر خود گفت:

رک بده.

حاجی وقتی وسیله را کف دست گرفت دید نوعی پیچ دو سر رزوه شده است که در وسط آچار خور است. وسیله قبلی بفهم نفهم به قورباغه شباهتی داشت اما نه این وسیله.  بهر حال بخانه آمد و وسیله را بدست لوله کش داد.  اما وقتی بدیوار تازه کاشی کاری شده نگاه کرد دید که لوله کش در خلال این مدت دو سوراخ زشت و عجیب و غریب و نا موزون روی سرامیک های نو ایجاد کرده است. با خود گفت خدا کند سرمته باندازه بکار برده باشه.

هنگامیکه لوله کش رول پلاگ را داخل سوراخ کرد، رول پلاگ در سوراخ گم شد. لوله کش با چنگ و ناخن تلاش کرد تا رول پلاگ را در بیاورد که  در نیامد. حاجی وقتی او را در مانده دید، رفت یک عدد پنس آورد و بدستش داد و گفت: با این در بیار. در این هنگام لوله کش سرمته شش را بسر دریل گذاشت و بدون آچار آنرا سفت کرد. حاجی از دیدن این طرز کار احساس کرد که این مرد باید جوشکارباشد نه لوله کش. بعد خود را قانع کرد که خب  چه عیبی دارد که آدم هم جوشکار باشد و هم لوله کش. آنچه حاجی را ناراحت کرد این بود که آن مرد سوراخ دیگری کنار سوراخ قبلی روی سرامیک های نو ایجاد کرد. رول پلاک را داخل سوراخ گذاشت و با دسته آچار پیچ گوشتی آنقدر ضربه زد تا رول پلاگ له شد. حاجی اگرچه عصبانی شد، ولی خودداری کرد و  گفت:

آقا جون چرا سرمته باندازه نمیذاری. این یه پلاستیکه. خراب میشه. با چرخاندن سرمته داخل سوراخ هم باندازه در نمیاد. این دستشوی باید محکم سرجاش وایسه. گفت:

جینس ایشتباه داده. برو عوض کن. خوبش بگیر.

حاجی دو باره براه افتاد و برای بار سوم بابزار فروشی رفت. صاحب مغازه وقتی رنگ وحال حاجی وشرح ماجرا راشنید دلش سوخت و بکارگرش گفت:

ببین هر چه حاج آقا میخواند بشون بده.

کار گر دست توی کارتن های متعددی کرد و انواع رول پلاگ ها را نشان داد که بعضی از آنها بضخامت دسته بیل بود. حاجی گفت:

 نه. نه. اگه اینو ببرم دیگه سرامیکی باقی نمیمونه. بگین ببینم همه از چی استفاده میکنن؟ همونو بدین.

حاج آقا همین رک که دادم ازهمه بهتره. حال بکارگر گفت:

دوتا رل پلاگ اضافی از توی بسته بندی در بیار بده حاج آقا.

حاجی راه بازگشت را پیش گرفت. وقتی بخانه رسید اول رفت سر یخچال و دولیتر آب سر کشید. بعد رفت طبقه بالا که عیالش گفت:

تلفن زدم به ابزار فروشی. گفتم دو تا شیر پیسوار هم بگیر.

کدام ابزار فروشی؟

همنوکه نزدیک چهار راهه.

از کجا میدونستید من رفتم اونجا.

پیش خودم گفتم.

حاجی بی آنکه حرفی بزند رفت توی زیر زمین و یک سرمته هشت پیدا کرد و آورد بالا و داد دست لوله کش یا بعبارتی جوشکار و گفت:

با این سوراخ کن. اما و قتی دید بدون اندازه گیری می خواهد  سوراخ کند داد زد:

سوراخ نکن. بذار علامت بزنیم.

لازم نیست.

چی چی لازم نیست. دویست هزار تومان پول پای این رفته. کاشی ها را همینطور آش ولاش نکن. اصلاٌدست نزن. سپس روبعیال کرده گفت:

بهمون گورسونی که اینو فرسادن تلفن بزنید بگید این کار بلد نیست. تا من برگردم دست بهیچی نزنه و راه افتاد. وسایل را خرید و برگشت. وقتی بخانه رسید عیال گفت:

اوسا ش امده . اما پسره زد در سیفن توالت فرنگیو شکست.

حال حاجی برای خرید در سیفن و دیگر وسایل ازقلم افتاده براه افتاد و در راه حساب کرد که جمعاٌ شش بار بابزار فروشی ولوازم بهداشتی رفته که با احتساب یکبار جا گذاشتن وسیله‌ای میشد هفت بار و حالا شب شده بود وهنوزکاری انجام نشده است.

هنگامیکه از ابزار فروشی و لوازم بهداشتی خسته و  کوفته و لنگان لنگان بسمت خانه در حرکت بود دو جوان را دید که روی پله مغازه ای  نشسته بودند و سیگاری با بوی خاصی میکشیدند. هنگامیکه حاجی از کنار آنها میگذشت،  مکالمه آنها را شنید:

این یارو از ساعت سه تا حالا داره مث یویو  بالا و پایین میره. گمونم اینم مرض بابامو گرفته. مخاطبش گفت:

کدوم بابات؟

بابا عباس

راستی پیداش نشد؟

نه بابا از پزشک قانونی گرفته تا کلانتری و سردخونه ها، همه جا دنبالش گشتیم آب نمک شد و رفت بزمین.

چش بود؟

آل زایمر

 

خرداد 82

 

 

 

لینک
دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥ - sahm