ص1   

...

لینک
دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٧ - sahm

   بست قورباغه اي   

 


لازم شد كه حاج آقا دستشويي و توالت فرنگي خانه اشان را  عوض كند. چون پيه همه لوله كش هاي محل به تن زده بود، بناچار حاج آقا براي نصب  متوسل شد به آگهي هاي الصاقي بدر حياط تازه رنگ شده. تلفن زد. خانمي با لحني حاكي از دلسيري شديد، گوشي را برداشت و گفت: گوشي.  سپس تلفن براي ده دقيقه مشغول پخش آهنگ دلللي د لللي لي شد و بعد صداي ديگري كه معلوم بود لقمه اي در دهان دارد گفت:

- علو. چكار داري.

حاجي عاجزانه و ملتمسانه موضوع نصب دستشويي و توالت فرنگي را مطرح كرد. با احتياط فراوان قيمت گرفت. بهرحال قرار شد شخصي ساعت سه بعد ازظهر روز بعد  بمنزل حاجي مراجعه كند. حاجي هرچه بعلقش ميرسيد نشاني داد، مثلاً نرسيده به حمام زنانه، كو چه اول نه، كو چه دوم نه، كوچه سوم. در سبز اول نه، در زرد دو م نه، و غيره.

ساعت يك بعد از ظهر فردا شد.يكي تلفن زد:

- علو؟ منزيل فيلاني؟

- بله. شما؟

- لوليه كيش.

- سلام. 

- ميخواستم بيگم شما منزيل هسي؟

- مي بيني كه هستم.

- پس ما بياييم؟

- بله

ساعت يك و نيم شد. دو باره تلفن زنگ زد و همان صدا گفت:

- علو؟

- بله؟

- منم. لوليه كيش.

- خب؟

- ميگم اگر ما زودتر بياييم ايشكال داره؟

- مثلاٌ كي؟

- دو

- نه . اشكال نداره

ساعت دو و نيم بود كه زنگ تلفن براي بار سوم بصدا درآمد.

- بله؟

- فيلاني. آدريس شما كجاست.

- آقا ديروز كه منشي مؤسسه بزرگ خدمات فلان و بهمان آدرس و شماره تلفن و همچي را گرفت. حالا بگو ببينم كجا هستي تا آدرس بدم.

حاجي دو باره نشاني كامل با استفاده از تمام عوارص ارضي و سماواتي داد و باميد زنگ در نشست. بالاخر لوله كش از راه رسيد و پرسيد:

- چيكار داشتي؟

- نصب دستشوي و توالت فرنگي

- وساعيلش خريدي؟

- بله. توي حياطه. راسي آقا خونه را تازه رنگ زدند. ترا خدا مواظب باش. وسايلو بااحتياط ببر بالا. همه را اول بچنين توي هال.  خوب يكي يكي بازديد كن. ببين كم و كسري نداره. اگر داشت بگو تا برم يكجا تهيه كنم چون خيابونش يك طرفه و چاره ندارم جز پياده رفتن.

- باشه.

وسايل را آورد. يكي يكي كارتن يا پلاستيك بسته بندي را باز كرد. بعد گفت:

- پايه دستشوي نخريدي؟

- خوب نگاه كن. مگه ميشه دستشويي بي پايه بفروشن.

- نيگاه كردم.

- ا. پس اين باين گندگي چيه؟

- حاج آقا، مداد نداري؟

در اين هنگام  حاجي بفهم نفهم متوجه شد كه گيري در كار هست.بهمين جهت گفت:

- مداد براي چي ميخواهي؟

- روي كاشي علامت بزنم!

حاجي رفت طبقه پايين ويك مداد سالم پيدا كرد و لي قبل از دادن آن بلوله كش، آنرا روي كاشي كشيد ديد اصلاً ردي باقي نمي گذارد. بهر حال برگشت طبقه بالا و مداد را د اد دست لوله كش و گفت:

· وسايل كم و كسري نداشت؟

· در توالت فرنگي كو؟

· اينه ها. جلوي چشمته. در اين هنگام  حاجي احساس كرد كه راستي راستي اشكالي در كار هست ولي بروي خود نياورد. حال لوله كش  گفت:

· چيرا. كسري داره. يه بست قورباغه اي. يه چسب آكواريم.

· خوب نگاه كن. من بايد پياده برم. حالا كه دارم ميرم هرچي لازم داري يك جا بخرم.

· بغير اينا چيزي لازم ندارم.

حاجي پياده به ابزار فروشي  محل رفت گفت:

· يه بست قورباغه‌اي، يه چسب آكواريم.

· چند تا؟

· نگفته چند تا. معمولاً براي يك دستشويي چندتا لازم داره؟

· معمولاً دوتا مي برن

· پس دوتا بدين. بعد گفت:

· چسب آكواريم.

· كوچك، متوسط يا بزرگ؟

· بمن نگفته. اما نشون بدين بلكه خودم بتونم تصميم بگيرم.

حاجي متوسطش را انتخاب كرد و پياده برگشت. هواي سه بعد از ظهر تير ماه هم كباب ميكرد. وقتي بخانه رسيد و وسايل را بدست لوله كش داد، لوله كش گفت:

· اين چيه خريدي. مگر نگفتم بست قورباغه اي . برو پسش بده.

· مگه اين قورباغه اي نيست. خودت گفتي قورباغه اي. فروشنده هم اينو دست من داد.

· نه. اين نميشه.

· خب باشه. شكلش چه جوريه بمن حالي كن تا به ابزار فروش بگم.

حاجي كاغذ آورد و به لوله كش گفت:

· بگو ببينم چه شكليه تا من عكسشو بكشم بلكه ميخ فروشه بتونه بفهمه من چي ميخوام. ولي نتوانست چيري بگويد. حاجي باخود گفت: شايد ميخ فروش بدونه اين چي ميخواد. پس دو باره پياده براه افتاد. در ابزار فروشي گفت:

· آقا، اين لوله كش ما براي نصب دستشوي بجاي اين بست قورباغه اي يه وسيله ديگه‌اي ميخواد. حال فروشنده به كارگر خود گفت:

· رك بده.

حاجي وقتي وسيله را كف دست گرفت ديد نوعي پيچ دو سر رزوه شده است كه در وسط آچار خور است. وسيله قبلي بفهم نفهم به قورباغه شباهتي داشت اما نه اين وسيله. بهر حال بخانه آمد و وسيله را بدست لوله كش داد.  اما وقتي بديوار تازه كاشي كاري شده نگاه كرد ديد كه لوله كش در خلال اين مدت دو سوراخ زشت و عجيب و غريب و نا موزون روي سراميك هاي نو ايجاد كرده است. با خود گفت خدا كند سرمته باندازه بكار برده باشه.

هنگاميكه لوله كش رول پلاگ را داخل سوراخ كرد، رول پلاگ در سوراخ گم شد. لوله كش با چنگ و ناخن تلاش كرد تا رول پلاگ را در بياورد كه  در نيامد. حاجي وقتي او را در مانده ديد، رفت يك عدد پنس آورد و بدستش داد و گفت: با اين در بيار. در اين هنگام لوله كش سرمته شش را بسر دريل گذاشت و بدون آچار آنرا سفت كرد. حاجي از ديدن اين طرز كار احساس كرد كه اين مرد بايد جوشكارباشد نه لوله كش. بعد خود را قانع كرد كه خب  چه عيبي دار دكه آدم هم جوشكار باشد و هم لوله كش. آنچه حاجي را ناراحت كرد اين بود كه آن مرد سوراخ ديگري كنار سوراخ قبلي روي سراميك هاي نو ايجاد كرد. رول پلاك را داخل سوراخ گذاشت و با دسته آچار پيچ گوشتي آنقدر ضربه زد تا رول پلاگ له شد. حاجي اگرچه عصباني شد، ولي خودداري كرد و  گفت:

· آقا جون چرا سرمته باندازه نميذاري. اين يه پلاستيكه. خراب ميشه. با چرخاندن سرمته داخل سوراخ هم باندازه در نمياد. اين دستشوي بايد محكم سرجاش وايسه. گفت:

· جينس ايشتباه داده. برو عوض كن. خوبش بگير.

· حاجي دو باره براه افتاد و براي بار سوم بابزار فروشي رفت. صاحب مغازه وقتي رنگ وحال حاجي وشرح ماجرا راشنيد دلش سوخت و بكارگرش گفت:

· ببين هر چه حاج آقا ميخواند بشون بده.

· كار گر دست توي كارتن هاي متعددي كرد و انواع رول پلاگ ها را نشان داد كه بعضي از آنها بضخامت دسته بيل بود. حاجي گفت:

·  نه. نه. اگه اينو ببرم ديگه سراميكي باقي نميمونه. بگين ببينم همه از چي استفاده ميكنن؟ همونو بدين.

· حاج آقا همين رك كه دادم ازهمه بهتره. حال بكارگر گفت:

· دوتا رل پلاگ اضافي از توي بسته بندي در بيار بده حاج آقا.

حاجي راه بازگشت را پيش گرفت. وقتي بخانه رسيد اول رفت سر يخچال و دوليتر آب سر كشيد. بعد رفت طبقه بالا كه عيالش گفت:

· تلفن زدم به ابزار فروشي. گفتم دو تا شير پيسوار هم بگير.

· كدام ابزار فروشي؟

· همنوكه نزديك چهار راهه.

· از كجا ميدونستيد من رفتم اونجا.

· پيش خودم گفتم.

حاجي بي آنكه حرفي بزند رفت توي زير زمين و يك سرمته هشت پيدا كرد و آورد بالا و داد لوله كش يا بعبارتي جوشكار و گفت:

· با اين سوراخ كن. اما و قتي ديد بدون اندازه گيري مي خواهد  سوراخ كند داد زد:

· سوراخ نكن. بذار علامت بزنيم.

· لازم نيست.

· چي چي لازم نيست. دويست هزار تومان پول پاي اين رفته. كاشي ها را همينطور آش ولاش نكن. اصلاٌدست نزن. سپس روبعيال كرده گفت:

· بهمون گورسوني كه اينو فرسادن تلفن بزنيد بگيد اين كار بلد نيست. تا من برگردم دست بهيچي نزنه و راه افتاد. وسايل را خريد و برگشت. وقتي بخانه رسيد عيال گفت:

· اوسا ش امده . اما پسره زد در سيفن توالت فرنگيو شكست.

حال حاجي براي خريد در سيفن و ديگر وسايل ازقلم افتاده براه افتاد و در راه حساب كرد كه جمعاٌ شش بار بابزار فروشي ولوازم بهداشتي رفته كه با احتساب يكبار جا گذاشتن وسيله‌اي ميشد هفت بار و حالا شب شده بود وهنوزكاري انجام نشده است.

هنگاميكه از ابزار فروشي و لوازم بهداشتي خسته و كوفته و لنگان لنگان بسمت خانه در حركت بود دو جوان را ديد كه روي پله مغازه اي نشسته بودند و سيگاري با بوي خاصي ميكشيدند. هنگاميكه حاجي از كنار آنها ميگذشت،  مكالمه آنها را شنيد:

· اين يارو از ساعت سه تا حالا داره مث يويو بالا و پايين ميره. گمونم اينم مرض بابامو گرفته. مخاطبش گفت:

· كدوم بابات؟

· بابا عباس

· راستي پيداش نشد؟

· نه بابا از پزشك قانوني گرفته تا كلانتري و سردخونه ها، همه جا دنبالش گشتيم آب نمك شد و رفت بزمين.

· چش بود؟

· آل زايمر

 

خرداد 82

لینک
دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥ - sahm